تبليغاتX
:: #$ آسمان دل شکسته $# ::  

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد..



 

به سختي مي توانستم چشماني درشتي را كه چند ماهيست نظاره گرش مي شوم را ببينم ، قطرات اشكش حتي لحظه اي مجال نمي داد كه چشمان زيبايش را ببينم...

آنقدر نگاهش معصومانه بود ...كه لحظه اي اشك از چشمانم سرازير شد دوست داشتم او را در آغوش بكشم...آغوشه گرمي كه سالها منتظرش بودم...

چشمانش به من گرماي عشق را نشان مي داد،آنقدر مهربان نگاهم مي كرد كه كه خود را درون چشمانش حس كردم...

آرام به طرفم آمد ،دست نوازش گرش را به لابه لاي موهايم انداخت؛

لحظه اي نگاهمان در هم افتاد...او مرا به دنيايي ميبرد كه سر آغاز عشق بود...

مهربان مرا  در آغوشش كشيد و ....

لحظه اي از خواب پريدم ،انگار دنيا را از من گرفته بودن،اشك چشمانم را بست،نبودنش احساس بدي به من داد،نامه اي را كه روي تخت  بود به سرعت برداشتم،در آن نامه نوشته بود:

 

به نام آنكه اَشك را آفريد تا سرزمين عشق آتش نگيرد

 

سلام عزيزم

اميدوارم از رفتنم ناراحت نشوي،طاقتم به سر رسيده بود و آنچنان قلبم به درد آمد كه با خود گفتم بروم و بيشتر از اين تو را زجر ندهم...

آغوش مهربانت را هيچ گاه فراموش نمي كنم،مي خواهم چيزي را به تو بگويم كه سالها در دلم مانده بود و حالا قبل از رفتنم نمي خواهم،از درون قلبم بي خبر باشي.

عزيز من :

روزهاي تنهايم را كه خودم بودم و خدايم،بدون تو برايم خيلي سخت بود..روزهايي را كه صدايت مي زدم اما جوابي نمي شنيدم درد قلبم را بيشتر مي كرد.

از همان روز فهميدم قلبم دچار بيماري شده...به كسي بيماريم را نگفتم تا روزي بميرم و تو بداني كه همه اين ها بخاطر تو بوده و اگر درد قلبم نبود من نمي توانستم زنده بمانم.

دلم نمي خواست از قلبم به كسي چيزي بگويم،اما روزي كه حالم بد شد و من را پيش پزشكي بردند ...او از قلبم خبر نداشت و وقتي اكوي قلبم را مي گرفت صداي تپ تپ قلبم را مي شنيدم كه دكتر با نگراني صدايم زد و گفت صداي قلبت به من چيزي را مي فهماند(پرده پريكارديت)...دريچه ي قلبت!!!

از اين حرفش نگران نشدم و اهميت ندادم.

روزي كه سر كلاس زيست نشسته بودم و معلم در حال درس  جديدي .كه موضوعش قلب بود نشسته بودم ،كلمه اي آشنا ذهنم را مشغول كرد پرده پريكاردي...

ياد حرف دكتر افتادم.و حالا فهميدم ديگر چند روزي زنده نيستم...

صبح كه نو خواب بودي ،من رفتم و نگرانم نباش و بدون دلم خيلي برات تنگ ميشه...

قلبم براي لحظهاي ديگر در آغوش مهربانت بودن ميتبه...

دوستت دارم ...

دلم برايت تنگ ميشود

منتظرت ميمانم عزيزم

يا علي

(تربت)زهرا

 

وقتي نامه را بستم لحظه اي چشمانم سياهي رفت و قلبم تپشش تمام شد..................

چشمانم را بستم و ديدم از دور به استقبالم مي آيد...باره ديگر آغوش مهربانش را حس كردم و صداي زيبايش به گوشم خورد كه گفت:عشقم خانه جديد مبارك!!ديدي بهت ميگفتم روزي بهم مي رسيم؟!

و حالا لحظه اي كه هميشه دنبالش بودم رسيد همانجا از خدايم براي همه مهربوني هايي كه برام كرده بود سجده شكربه جا آوردم؛واو دستم را گرفت و هر دو به سوي باهام قدم بر مي داشتيم كه نورش چشمانم را كور مي كرد...

چند دقيقه اي نگذشت كه صداي قيامت شد و همه ذكر الله كبر سر دادنو من بار ديگر از او جدا شدم و بار ديگر با او  وداع  كردم  و چشمانم را بستم و بار ديگر من بودم و  خداي تنهايي هايم.

 

 

اين داستان واقعيت دارد…حلالم كنيد

يا علي

 

+ به قلم 87/11/29ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط تربت |