تبليغاتX
:: #$ آسمان دل شکسته $# ::  

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد..



 

چهارشنبه بود…

دخترك با تمام خسته ي  هايي  كه از روز قبل داشت رفت به مدرسه…

مدرسه جديد بود…دوستاي عزيزش ديگه نبودن ..غريبه غريب…بعضي وقتا از تنهايي به آسمونه دلش نگاه ميكرد…

بعضي وقتا آشمونه ابري رو ميديد كه مثل دلش تنخهاست و دلش ابري گرفته…

غريبونه رفت گوشه حياط كنار تك درختي كه توي اون حياط به اون بزرگي بود نشست…ساعت نزديك 8 بود كم مونده بود زنگ بخوره اما خبري از  همدم نشد…

دخترك از خدا خواست كه بهش يك دوست بده يك دوست مثل خودش   …يك دوستيكه تنهاباشه مثل خودش…امام زنگ خودرو خبري از اون نشد..

دخترك وقتي داشت اسمش رو تو ليست كلاس ها پيدا ميكرد خبري از اسمش نشد انگار اصلا اون تو اون مدرسه جايي نداشت آخه كسي اونو نمي شناخت اسمش هم نبود!!!

با خودش گفت خدايا چي كار كنم …چرا اون فرشتتت  رو برام نمي فرستي؟!!خدايا چرا اوني كه مثل خوده خودمه رو برام نمي فرستي من فرشته مي خوام خدا جونم…

همين جور كه داشت راه مي ررفت يك دفعهديد يكي محمك زد پشتش…واي خداي من اين همون دوستمه كه تو دوران راهنمايي با هام بود…دوستيكه تو دوران راهنمايي  از خدا خواستم كه هيچ وقت ما دو تا رو از هم جدا نكنه …مگه ميشه اون اينجا؟تو اين مدرسه؟خداي من!!!1خلاصههم ديگه رو در آغوش گرفتن..اشك تو چشماي هر دوشون حلقه زده بود…ولي خجل بودن از باريدنشجلوي بچه ها…

خلاصه نگ خورد…دخترك و دوستش بهمت كلاسها رفتند و خوشحال از اينكه خداوند ارزوي ديريمشون رو كه باورشون نمي شد يك روز برآورده بشه روبرآوردش كرد…دخترك رو به آسمانكرد و ديد هوا آفتابي شده…از خدا تشكر كرد و با خود گفت:

پس راسته كه ميگن:امروز همان فردايي بود كه ديروز منتظر آن بوديم..

پشت بلندگو اسم دخترك را صدا زدند و گفتند براي قراءت قرآن تشريف بياريد…از اون روز كه قران و رو تو مدرسه خوند  ديگه همه دخترك را مي شناختند…و دخترك با خود عهد بست كه به خاطر اينكه خداوند آروزي مرا برآورده كرد من هم تا آخر سال  مسئوليت قراءت قرآن رو به عهده ميگيرم..خدايا با كمك تو آغاز ميكنم…

بسم الله  الرحمن الرحيم…اذا وقعت الواقعه..و هنگامي كه آن واقعه بزرگ واقع ميگردد و اولين روز را با سوره واقعه آغاز كرد…

دخترك دستانش را به سمت او كرد و گفت  :خدايا عهدم را بپذير…

يا علي

+ به قلم 87/07/07ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط تربت |