تبليغاتX
#$ آسمان دل شکسته $#


#$ آسمان دل شکسته $#

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد..


نوشته شده در 87/03/11ساعت 1:5 بعد از ظهر به قلم تربت| |

نوشته شده در 87/03/11ساعت 12:1 بعد از ظهر به قلم تربت| |

به نام او كه تنهاست و تنهايي را دوست دارد

قلبش در پشت سينه هايش پنهان شده بود و سينه هايش را نامردي پر كرده بود و نمي دانم اين چه گونه معرفتي است كه هر شب بر گش من زمزمه مي كرد نمي دانم...

آن چيست كه جلوي  سينه اش را پر كرده است و فقط از من چيزي مي خواست كه كمكش كنم  و من به اين رسيدم كه او جمله كمكش كنم را به دروغ بر زبان مي آورد من به دروغ او اطمينان داشتم و مي دانم همه حرفهايش به دروغ است او روي سينه اش نه پشت قلبش همر معرفت هك كرده بود ولي نمي دانم چگونه...

شايد آن مهر مجازي بود و شايد هم حقيقي هر چه كه بود بازتابش به عمق قلبم منعكس شد و مي دانم او چيزي جز شكستن را نمي خواست.

فقط تكه اي از قلبم را در دستانه سردش در آغوش گرفت و ان را از ارتفاعي از جو از محله اي دور از ما پرتاب كرد و من شكستنش را حس كردم.

آهاي كسي كه خودت مي داني اين قلم را براي تو نوشتم.كسي كه خودت مي دوني با اين قلب چي كار كردي فقط مي خواستم اينو اهسته به خدا جونم بگم كه اينو بدونه كه تو با خنجر تيزت به قلبم ضربه زدي و آن را شكستي...

فقط همين رو مي خواستم بدوني...

مي دانم كه تو مي داني اين مطالب براي تو نوشتم اما اثري از تو به يادگار ميگذارم تا بداني او كه مي گويم تو هستي!

مردي هزار چهره در ديار يزد در آغوش خدايي كه نمي دانم با او هست يا نه؟

و در دستش لكه هاي سرخي كه از آتش سوزان تر بود و آن را به محكمي فشار مي داد و آن قلب تپشش هر روز از ديروز آرام تر مي شد.

دوستانم مواظب خودتان باشيد تا هر كسي به خودش اجازه

ندهد بدون اجازه وارد قلب كسي شود و زنگيش را...

نوشته شده در 87/03/11ساعت 11:49 قبل از ظهر به قلم تربت| |

شايد آنروز كه سهراب نوشت:

(  تا شقايق هست زندگي بايد كرد)

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.

بايد اينطور نوشت:

هر گلي هم باشد چه شقايق چه گل پيچك و ياس

تا نيايد مهدي زندگي دشوار است...

خبر آمد خبري در راه است

 

نوشته شده در 87/03/11ساعت 10:55 قبل از ظهر به قلم تربت| |

نوشته شده در 87/03/08ساعت 12:10 بعد از ظهر به قلم تربت| |


Design By : Night Skin