تبليغاتX
:: #$ آسمان دل شکسته $# ::  

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد..



 

+ به قلم 87/02/14ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط تربت |

سلام اين بار چيزي نمي نويسم مي خوام شما بنويسين

دوستان عزيزم نظر بدين و مطالبي كه دوست دارين رو بذارين تا من مطالبتون داخل وب بذارم

با نظرات شماست كه من ميتونم مطالب بهتري رو بذارم.پس يادتون نره نظرتون برام مهمه...

 نظر بدينا

يا علي

+ به قلم 87/02/13ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط تربت |

نمي دونم چرا؟ چرا؟

 

آخه آنقدر دل آسمان مي گيره آخه چرا اين روزا آسمان با خودش درگيره نمي دونم هر وقت دلش بخواهد ابري ميشه هر وقت بخواهد آفتابي آخه بايد همه اي ها يك دليلي داشته باشه نمي خواهم تو كاره خدا جون فضولي كنم ولي...

مگه ميشه آسمان بگيره و چيزي از خودش نباره حتي يك قطره...

اين روزا هوا خيلي گرفتست جوري كه بغض گلويش رو مي گيره انگار فقط مي خواست گريه كنه ولي از آلودگي و غم غصش بغضش نمي تركيد.

دلم برايش سوخت باهاش حرف ميزدم اونم باهام درد و دل مي كرد...

بعضي موقعه ها از خجالت زندگي رنگش سرخ تر مي شه و من سرم و به پايين مي اندازم تا بيشتر از اين خجالت نكشه...به من مي گفت  فقط مي خواهم ببارم.ولي خورشيد غصه هاشو برايم مياره و نمي زاره ببارم.

بهش ميگم آخه خورشيد چرا ؟چرا نمي زاري زمين پاك بشه چرا نمي زاري دعاي باران براورده بشه آخه چرا؟خورشيد بزار مريضا بتونن نفس بكشن.چرا مي خواي دل آسمان بيشتر از اين گرفته باشه.مگه چيزه خوبيه

خوبه همه تو تو دنيا غم و غصه داشته باشن...

منم بهش گفتم آسمان برايت دعا ميكنم كه بباري ميدونم دلت گرفته و فقط و فقط نياز به گريه داري ميدونم دركت ميكنم و ميدونم كه نيازي به كسي داري كه بخواهي باهاش حرف بزني...

بعضي موقعه ها خاكم صدايش در مي آيد و خشك ميشود گلها توي باغچمون تشنه ميشن و فقط اين زمين خداست كه غصه هايش زياد است.

خورشيد خدا ازت خواهش مي كنم كه نورت و فقط براي دنياي پاكي ها درخشان ساز.

نه براي دنياي كه دلش گرفته و آغوشش هر روز سرختر و گرفتر ميشود و تو هم اجازه نمي دهي كه آسمان  ببارد ابرها اشكشان تا نفسي آيد و قطع مي شود و حالا امروز غصه هايش بيشتر از ديروز مي شود.

آسمان برايت دعا مي كنم تا بباري...

دعا مي كنم كه دلت هميشه باز باشه تا نگيره و بتوني بباري.

دوست دارم آسمان به خاطر دل پاكي كه داري به خاطر چشماي پاكت كه هيچ وقت به هيچ كس دروغ نمي گويد...دوستت دارم.

بچه ها دعا كنين  آسمان بباره...

+ به قلم 87/02/12ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط تربت |

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟...
خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا....
آدم گفت چشم...
خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم....
و آدم به دنیا اومد........
اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت....
سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........
دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت......
خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت......
یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد .......
به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها...
و آدم باز هم گریه كرد.......
وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده...
خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه......
وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت......
بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست .....
اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند......

+ به قلم 87/02/10ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط تربت |