تبليغاتX
:: #$ آسمان دل شکسته $# ::  

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد..



سلام آقا جونم ببين بازم

ببين بازم صداي بنده ها دروآمد

آخه نگاه كن آقاي من

ببين بازم ظهر نكردي دوباره يك جمعه ديگه هم اومده و رفت بازم لحظه وصال نرسيد

آخه آقا...

بازم يك غرروب ديگه آمده و رفت و آقا شما...

الهي ظهور آقامونو نزديك بفرما

الهي آمين...

تا جمعه ديگه كه بياد زمزمه هاي دعاي عهد و برا آقامون  مي خونيم

يادتون نره:

اللهم اكشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره و عجل لنا ظهوره انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا

برحمتك يا ارحم راحمين

+ به قلم 87/02/06ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط تربت |

هيچ وقت يادم نمي رود « آن مرد در باران آمد » كتاب فارسي هفت سالگي را... نمي دانم جناب فارسي در آن روز هاي گرگ و ميش كودكي چه ديده بود كه خبر آمدنش را چُنين با افتخار جار مي زد! اما اين را مي دانم كه بعد از روز هاي هفت سالگي خيلي چيز ها فهميدم؛ اين كه فعل جمله را از گذشته به آينده تغيير دهم « آن مرد در باران خواهد آمد! »... اين كه چرا هميشه كلمه ي انتظار غلط املايي مشق هايم بود... اين كه چرا معلم مان آن روز آخر دفتر مشقم نوشت: 313 بار تكرار شود!... و اينگونه بود كه دفتر دلم پُر شد از وعده ي آمدن او...

از آقا مجيد

+ به قلم 87/02/06ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط تربت |

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميكننن...اين نفساي بي هدف زنده به گورم ميكنن...چه لحظه هاي خوبيه

 

 ثانيه هاي اخره...فرشته ي مردن من منو از اينجا ميبره...آي خدا دلگيرم ازت...آي زندگي سيرم ازت آي

 

زندگي ميميرمو عمرمو ميگيرم ازت...چه اعترافه تلخيه تا رسيدن ته خط...وقت خلاصي ار هوس آي دنيا

 

بيزارم ازت

+ به قلم 87/02/06ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط تربت |

سلام همين الان براي ظهور آقامون دعا كن

اللهم عجل لوليك الفرج

+ به قلم 87/02/06ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط تربت |

ب

به نام او

 

بعضي وقتها چنان غرق فكر كردن ميشوم كه بغض تمام گلويم را ميگيرد.حس ميكنم چيزي در حال تركيدن است و فقط نياز به  گريه دارد.نمي دونم  اين روزا مثل  اينكه ديونه شدم يك حس عجيبي دارم شايد شما هم به اين حس دچار شده باشين بعضي موقعه ها به آينده خودم كه فكر ميكنم دلم شور ميزنه بازم اون حس عجيبه مياد سراغم...

فكر مي كنم در اين لحظات به يك نفر نياز دارم تا باهاش صحبت كنم ولي هر چقدر  كه فكر مي كنم مي بينم كه كسي جز خداي خودم نمي تونه باهام از عمق وجود حرف بزنه و منو درك كنه.

چرا وقتي مشكلي داريم ميريم مشكلمون رو به هزار نفر ميگيم كه آخرشم هيچ كدوم نتونن حرف دلمونو بفهمن و فقط ما دلمونو براش خالي كرديم و يكم سبك شده دلمون.آره شايد اينجوري باشه ولي كسي جز خدا نمي تونه آنقدر زيبا با هامون همنشين بشه.اصلا شايد بتونيم صداي خدا رو هم بشنويم ميدونين اين حس فقط نياز به خالص بودن و از عمق وجود ا خدا بودن و داره فقط همين كاره سختي هم نيست.موقعه اي كه تنها هستيم جانماز عشق و پهن مي كنيم و سفره دلمون رو برا خدا باز ميكنيم دو تا كلمه باهاش حرف ميزنيم.براي خداي خودت اشك بريز با ناله و گريه بهش بگو دوسش داري  بهش بگو كمكت كنه بهش بگو كه ميدوني از دو تا چشماشم بهش نزديكتري  به خدا جون اينا رو بگو اگه جوابتو نداد...

به جانه عزيزم من وقتي دلم گرفته بود همين كارارو كردم و خدا جونم جوابمو داد.من با گريه و زاري بهش ميگفتم داد ميزدم  خدا دوست دارم عاشقتم هيچ وقت منو تنها نذار اگه بدونيم كه معرفت خدا چقدره هميشه با خودش حرف ميزديم هميشه حس كنيم كنارمونه  بهمون نزديكه و هميشه ميتونيم با خدا حرف بزنيم...

خدا دوست داره ميدوني چرا!اگه نداشت ما رو متولد نمي كرد اگه نداشت ما الان اينجا نبوديم اگه نداشت...

اگه عاشق شدي و روتون نميشه به كسي بگين به خدا بگين به اون بي بي فاطمه قسم اگه جوابتو نداد.

اگه بدونه كه واقعا دوسش داري مطمئن باش اگه صلاح بدونه جوابتو ميده...

پس به خداي خودتون اطمينان كنين زيرا او به ما اطمينان كرده و از روح خود به ما دميده است .

خدا رو به خاطر خودش دوست داشته باشيم نه به خاطر چيزايي كه به ما داده...

خدا رو دوست خود بداريم...

خدا رو درك كنيم تا خدا هم ما رو درك كنه...

دردمونو به خدا بگيم تا درمانش كنه...

خدا ما رو دوست داره پس ما بيشتر خدا رو دوست داشته باشيم...

و خدا بهترين دارو براي شفاي تمام درد هاست...

 

يا علي
+ به قلم 87/02/05ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط تربت |

سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تورا میسپارم به دل های خسته به شب میسپارم تورا تا نسوزد به دل میسپارم تورا تا نمیرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نو بهار همیشه

+ به قلم 87/02/03ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط تربت |

دلتنگ باران

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای

زمستان......در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از

درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
 
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،

از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم
 
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
 
سرازیر شده است را پاک کنی....

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار

تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
 
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،

آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
 
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،

چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......

+ به قلم 87/02/02ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط تربت |

بسم الله الرحمن الرحيم

27/1/1387

نامه اي به خدا

 

سلام به خداي گلم...

خدا جونم خوبي چه خبرا  از دوستات چه خبر از بند هات چه طور؟

آسمون امروز سرما خورده بود مي خواستم بگم كه اين گرفتگيش خيلي براش سخته براش دعا كن زودتر بباره.

خداي نازنينم امروز وقتي تو خيابون راه مي رفتم هوا خيلي آلوده بود نمي دونم چش بود به من كه نگفت.گفت فقط يكم اسيد به من خورده برا همين سرفش گرفته بود.به من گفت به خدا بگوكه دعا كنه كه من بهتر بشم.امروز با روزاي ديگه فرق مي كرد.امروز سه شنبه بود...

اصلا روزهاي سه شنبه همه چيزاش فرق داره با بقيه.آخه سه شنبه ها روز دعا كردن ما براي ظهور آقامون.

اين نامه رو نوشتم تا حرفاي همه رو بهتون بگم.ولي مثل اينكه قسمت بود از آقامونم بگيم.

خدا مي گن شب هاي جمعه ثواب داره دعا كنيم برا ظهور آقامون.و غير از اين به ظهورشون نزديمك تر ميشه.

بهترينه من خداي من همه با هم دعا مي كنيم تا ظهور آقامون هر چه زود تر نزديك بشه.

دعا مي كنم كه روزي برسه تا ما ديگه نيازي به خواندن دعاي عهد نداشته باشيم.چون اون موقعه ديگه آقامون هست و همه حرفامونو به خودشون مي گيم.

الهي ...ظهور امام زمانمونو نزديك بگردان.

(بچه ها امشب دعاي عهد يادتون نره)

خدايا به فرشته هات و بزرگانمون كه الان در درگاه شما هستند سالم برسون.بهشون بگو منم يك روزي ميام بهشون سر مي زنم البته اگه قسمت باشه.و خدا جونم بهشون بگو كه برام دعا كنين كه دسته خالي پيششون نيام.توانه خريدن شربت شهادت رو داشته باشم.خدا جون بهشون بگو.ممنون.

آهان راستي آدرستونم برام بفرستين. خوب خيلي حرف زدم.شما هم براي ما بنده حقير نامه بفرستين.ديگه مزاحمه وقتتون نميشم.تا نامه اي ديگر خدا حافظ خودت باش.

بنده حقيرت:زهرا

+ به قلم 87/02/01ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط تربت |

 يه دختر نابينا عاشق پسري بود که هردوشون با تمام وجود همديگه رو دوست داشتن يه روز پسره به دختره گفت : چه آرزويي داري ؟؟؟ دختره گفت : آرزوم اينه که بينا باشم و تو رو ببينم گذشت و يه آدم خيرخواه پيدا شد که چشماشو به اين دختر بده و دختر بينا شد اما با کمال تعجب ديد که اون پسر نابيناست ! گفت خب حالا که نابينايي من تو رو نميخوام برو پسره دلش شکست و موقع رفتن لبخند تلخي زد و گفت : مواظب چشماي من باش

+ به قلم 87/02/01ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط تربت |