مهدی جان
خدا کند
که بیایی . |
مهدی جان
خدا کند
که بیایی . |
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی به تصویر نگاه می کنم غروبی را می بینم که نشان می دهد که نشان می دهد غروب جمعه است غروبی که رنگش سرخا بی است غروبی که حتی صدای آن هم شنیدنی است صدایی که به جای موزیک می شنوم و به من آرامش می دهد . وقتی به موج موج آن منظره نگاه می کنم به یاد پاکی سفیدی یک رنگی و در پشت آنبه صافی شن ها و ماسه هایش می نگرم که چقدر پاک و صادق است وقتی در کنار آن قدم به قدم بر می دارم صافی و پاکیش از بین میرود و دلش می شکند وقتی جا پایم بر روی آن می ماند با یک گذشت آن را پاک مری کند و بر دل خود هیچ چیز باقی نمی گذارد بس که در دلش مهر و محبت فراوان است و همه را در دل بزرگ خود جای می دهد همه او را دوست دارند و با دیدنش آرامش می گیرند و عکس آن بر روی چشمانشان می افتد و قطره قطره
آن به زمین می افتد و مانند موج های دریا جلوه می دهد.
بادی می وزد ونشانه ی این است که دیگر وقت خداحافظی تا جمعه ی دیگر وغروب دوباره است این غروب هم رفت واو هم رفت و او را ندیدم وبازهم !!!! ظهور نکرد چشم دیدنش را نداشتم خدا کند خدا کند که با مو جی دیگر از این دریا واز این کرانه های آسمان و وقتی که آن ماه کامل شد ظهور او را ببینم .
نوشته شده در 86/09/10ساعت
7:39 بعد از ظهر به قلم تربت| |