تبليغاتX
#$ آسمان دل شکسته $#

#$ آسمان دل شکسته $#

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد...

اتصــــــــــال دست هایمان

دم دم غــروب دلم بهانه گیر شده بود,شمع را روشن کردم خاموش شد,خواستم فانوس را روشن کنم اما نفت نداشت...

چشمانم پینه بسته بود بس که گریستم...ناله هایم امواج را پر کرده بود..

خاک  سینــــه ام را بسته بود تا آن را نشکنم...

سرم را به طرف ضربان قلبم کشاندم...

دستانم داشتند سیم های اتصال را وصل می کردند...

ضربان تند تر می شد...

حرکت خون روی رگ هایم فاصله ای نداشت...

حسشان می کردم...

چشمانم مانند وقت هایی که او را می دیدم شفاف شده بود..

قطره ای اشک داخل فانوس ریخت...همه جا روشن شد...

آینه را دیدم گویی پشت نداشت...دستم را رویش کشیدم تا گرد و غبارش برود...

خودم را ندیدم...باز هم کشیدم...اما این من نبودم..

انگار دستانم کارشان را کرده بودند...

سیم ها به شدت وصل شده بودند..

بال هایم باز شدند پنجره باز شد..

دیوار شکافته شد...

کسی را می دیدم,صورت مهربانی داشت...نور بود...زیبا بود..

نمی دانم درست می دیدم یا نه..

ریشوان سفیدش نگاهم را جذب خود کرد ...انگار چیزی در دست گرفته بود و دستانش را به سوی آسمان گشوده بود..

آری سیم های اتصال را در دستان مهربانش گرفته بود

چشمانش پر از غم بود...

گویی منتظر چیزی بود..

با آمدن هر سیم اتصال در دستانش لبخندی می زد و خوشحالیش آنقدر مهربان و پر احساس بود که با آمدن هر سیم در دستانش اشکی روی گونه اش جاری می شد..

او منتظر اتصال من و تویی بود که گاهی فقط به فکر خودمان هستیم و او در انتظار است که بیایــــد...

و ما فقط منتظر انتظــــــاریم

انتظار هم منتظر ما!!!

انتظار بــــدون اتصـــال هم مگر معنــــــا دارد؟؟؟؟؟

خودم را می گویم!برای فرجش دعا می کنم اما دل گناهکارم را به که بفروشم؟شیطان؟

آخر....او هم خریدارش نیســــت!!!

خدایـــــــــا دل هایمان را متصل گردان تا برای ظهور حضرتش دعــا کنیم..

برای او که قلبش برای هر دعای با اخلاص ما می تپد...

برای او که با مهربانی دست های ناتوان ما را که زیر ویرانه های گناه گم شده بیرون می کشد و آمدنمان به محراب عبادت را تبریک می گوید..

آقــــای دل های ما..آمده ایم تا دستان ناتوانمان را سوی محراب دلتــــان  خریداری کنید..

آقــــای ما, خریدار دل گنهکارمان هستید؟؟؟؟؟

در  پناه مادرم زهرا(س)

یا علی*

+ نوشته شده در  89/05/01ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

عمر من رهگذر مهتاب است...

عمر من رهگذر مهتاب است...

که صدایش بغض آب است...

نفسش گریه مهتاب که یک باره فرو می ریزد با اشک

تازه چند روزی است صدای گمشده ام پیدا شده است

که شب ها می نوازید نت های وجودم را

و می گفت:منم رهگذر مهتابت

که عمرم فارغ از درد جهان است....

به چشم می بینم صبحدم از چشم یتیمی که

گرفت شعله آتش را بغل

می چکید اشک،از دو چشمان ترش...

گاه این سوء ، گاه آن سوء می دوید

دنبال شکار لحظه هایش

که فروشد جعبه درد هایش را....

باز گفتم من که عمرم فارغ از درد جهان است...

دیدم آن گربه وحشی ...مضطرب،

برق نگاهش گرفت..

پیشانی پرپر یا کریمی را

که گذرش از پس معرکه...

گرگ راه خود بشکست دیدوانش را...

بار سوم بود که می گفتم:من که عمرم فارغ از درد جهان است

مادری دیدم خمیده..گرفته است ،دست های پسر قامت بلندش را..

که نیفتد به زمین فرزند عیارش...

قاضی عدل جهانش

همه را خفت ز چشمان بِسانش

از بَدِ حادثه دیدم گرفتاری مرغ نیمه شب را

که دارد وزنه در یک دست و آن دستش پریشانی و بغض کودکانه...

آب هم می نالید از برایش...

که خریدار نبودند مردمان مرفحین بی درد

غم هایش را!!

بار چهارم بود...من که عمرم فارغ از درد جهان است....

با چشم ترم دیدم...مادرم را که گذر می کرد از کنار کوچه مهتاب

ز بهر نانی که بستاند برای بچه هایش...

غم دنیا دیده اش را بسته بود..

من دیدم!!با چـــــشم ترم دیدم...گرگ وحشی غنیمت هم نکرد و مادر شیر زنم را

در پس کوچه خموش؛ کنج دیوار حصار بست..

و فکند او را از غم دنیا و محفل سردش...

مـــادرم پرواز کرد...

بار پنجم گفتم...هر چقدر هم باشد...من که عمرم فارغ از درد جهان  است...

پس از این جمله ...دگر فرصت نکردم که بگویم الله اکبر...

و تمام کردم ...و جای گذاشتم قلب بیچاره پر  دردم را...

که غنیمت نشمرد ...رهـــگذر مهتـــــــاب را.....


و شعری که یکی از دوستان توی نظرات گذاشتن...این متن رو کامل کرد...ازشون ممنونم...

من که قلبم فارغ از درد جهان است
من که در کوچه و پس کوچه ی شهر
هر سحر در پی یک نام و نگاهی گشتم
من که هر جمعه غروب
فارغ از هز چه که در دنیا بود
تا نهانخانه دل
تا سراپرده چشمان گل نیلوفر
تا شکوه نم یک قطره ی اشک
با کمی عجز و سکوت
در پی لحظه ای از صحبت چشمان حبیب
منتظر باز نشستم
اما . . . !
آنچنان جمعه گذشت که سحر تا به شبش
قدر یک عمر برایم طی شد
و نیامد یارم . . . !

 

+ نوشته شده در  89/02/29ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

گر حرمتت شکسته..شیرازه ات گسسته..شرمنده ام.شهادت بی بی دو عالم(مادرمون)تسلیت میگم

میگه نشکن...میگم چرا؟مگه من دل ندارم ؟میگه نمی خوام...دلم میگیره وقتی دلت میگیره...گفتم باشه!

گفت عاشقتم!هیچ حسی بهش نداشتم

گفت جلوی من گریه نکن!گفتم باشه!

گفت نگام کن اما زل نزن!گفتم باشه!

گفت صدام کن اما نه به زور!گفتم باشه...

گفت با کسی دوست نباش..گفتم باشه!

گفت مادرتو فراموش کن...گفتم !...هیچی نگفتم

گفت دینت و عوض کن!!!!.......فقط نگاش کردم ...با تنفر.. بازم هیچی نگفتم...

گفت نماز بخون...نماز صبح رو ...بسم الله و که گفتم...

گفت دیگه قرآن نخون...اهل بیت و فراموش کن!

دیگه نتونستم طاقت بیارم ...لحظه ای تردید نکردم  و زدم توی دهنش

وقتی دستم و دیدم... که دیگه پریده بودم و همه اینا خواب بود..اگر نمازم و می خوندم توی خواب...نماز صبحم الان قضا بود...اگر بسم ا..نمی گفتم...حتما می گفت به خدا و اهل بیتش نعوذ باا...لعنت بفرست...

تازه یادم اومد..من اینو جایی دیگه هم دیده بودم...جایی آشنا...توی  زندگیم...توی خواب هام..خودش و جای یک دوست جا زده بود...توی زندگی...

چقدر قشنگ گول خوردی

حالا  کجاست که ببینه کی پیروز شده!من یا اون؟

خدای من ممنونم ازت زیباترین!

خدایا کمکم کن در برابر سختی ها...به جانه کسی که برام عزیز ترینه...بدون کمکت هیچم!هیچ

مادرم...کمکم کن...

مادر پهلو شکسته ام...

مادرم...

بالهایت  برای که سوخت؟

چشمانت برای کدامین گریه کودکانت زلال شد؟

کدامین در بود که باز شد؟..

.در هم از پهلویت خجالت کشید؟

این در و دیوار بودند که از پهلویت شرم کردند...

خدایاااااا....خدایاااا به در چگونه اذن دخول دادی پروردگار من؟چگونه میدان دادی...برای ضربه و مشت و لگد...؟مگر 18 سال بیشتر داشت؟بانوی راست قامت...پهلو شکسته...

همدم علی (ع)....پهلو شکسته....

حال دیگر کودکانت سرشان را روی  دست که بگذارند تا آرام شوند؟پهلو شکسته...

پناه خانه...پناه کودکان...کجا میروی؟فرزندت زینب(س)  تازه چند روزی است به دنیا آمده...شما کجا می روی مادرم؟

 

از زبان امام علی(ع)

 

گر حرمتت شکسته...شیرازه ات گسسته...شرمنده ام...

بزار به پای اون دو دست بسته ....شرمنده ام...

صدات برید بریدست..نمی دونم از چیست....

حسن(ع) چرا لکنت گرفته...؟

فاطمه جان...

آغوشت را برای پرواز آماده کن...فاطمه جان

در پناه مادرمون بی بی زهرا(س)

یا علی فاطمه

+ نوشته شده در  89/02/10ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

آقا جون میخوام تو سفره هفت سین سال دیگم عکس شما هم باشه!

 

بازم چیزی نگم؟سکوت کنم؟باشه سکوت می کنم....چشم!

به خاطر دلتنگیام سکوت میکنم!چشم!

آخه...ولی اینجوری فقط صدام سکوت می کنه و حرفی نمی زنه!دیگه چشام هم مگه میتونه سکوت کنه با سکوتش میشکنه دلمو!

آخه مگه شدنیه که دستام هم بشینن و تماشا کنن؟مگه میشه اونا هم سکوت کنن و دست به دعا برندارند؟

شک دارم!

اما همه اینا هم سکوت کنن...دلمو چی کار کنم ؟جواب دلم و چی بدم...دلی که خیلی زنده بمونه تا عرفه سال دیگست!

مگه طاقتش چقدره خدا جون!

..............

من بنده ی حقیر شمام!نمی دونم اونایی که منتظرای واقعی هستند چقدر زجر میکشن...اونایی که نمازشون با اخلاصه...با عشق زندگی می کنن...اونایی که اه کتاری کنند برای آقا...ریایی  در کار نیست!

خدا جون!من خسته نمیشم از انتظار!چشمام خسته نمیشن از نگاه  از اشک....دستام خسته نمیشن از دعا...

اما دلم خسته میشه...چون دیگه طاقته این همه ظلم و نداره...دیگه طاقت نداره ببینه خون شهدا رو دارن پایمال میکنن....

طاقت این همه ریا و  دورویی و نداره...

نمی تونه ببینه یکی داره به یکی دیگه ظلم میکنه!

آخه خدا جونم!

مگه نه اینکه گفته شده وقتی ظلم و فساد توی جامعه زیاد بشه مولامون ظهور میکنن!پس چی شد....

مگه این جا ظلم بیداد نمی کنه؟یعنی بیشتر از این میخواد بشه....من ....بنده ی ضعیف تو...طاقت این همه ظلم و دارم یا نه!به من این توانایی رو بده تا بتونم تحمل کنم....

خدایا اگه نتونستم چی؟نابود میشم توی این برزخ و تاریکی؟!

مگه دیگه چندتا هفت سین دیگه میتونم زنده بمونم تا آقامون و ببینم؟ااگه کفاف نداد چه خاکی بر سر بریزم؟

خدا جونم...مگه شما مادر , مادرها نیستی....مگه مهربونه مهربونا نیستی؟مگه رگ توی گردنم نیستی؟

مگه چادر جانمازم نیستی؟خدا جون...مگه همدم چشمام نیستی؟...

خوب مامانا حرف بچشون و گوش میدن...یعنی انقدر فرزند بدی هستم؟

خدا جونم...

دیگه میخوام کنار هفت سینامون عکس آقامونم باشه...میخوام دلالمون و پر کنیم از عطر آقا...که کارامون بی گناه بشه...دیگه دردی نمونه...

خدایا ظهور آقامون و برسون...

به امید روزی که توی تقویم هامون روزی رو به خاطر ظهور امام زمان  ...نوشته باشه تعطیل...

ای کاش امسال لحظه تحویل سال باهم  در کنار شهدا بودیم...حیف!چقدر سخته...پرپر بزنی بری اما نشه!سخته که از توی پنجره کلاس  ببینی اتوبوسایی که راهیه جنوب هستند ...بچه هایی که دارن خداحافظی می کنن...اما تو نرفتی باهاشون...به خدا سخته!

التماس دعا شدید!مخصوصا لحظه سال تحویل...

(فعلا کامپیوتر ویروسی شده...نمیتونم عکس بزارمچه بد!ولی من درستش می کنم!)

در پناه بی بی زهرا(س)

یا علی

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

حسین من بیا و این دل شکسته را بخر....

بارون!سلام خوبی؟چه خوب که باریدی...خوشحالمون کردی...اما چرا امروز؟دلیل داشتی؟شاید تو هم به یاد 40 روزی که گذشت اشک میریزی؟آره؟نکنه تو هم .........

میدونی توی این 40 روز چند بار باریدم؟خیلی بیشتر از تک تک قطره های تو!ببینم اصلا تو میتونی این همه بباری؟چشماتو دیدم که قرمز میشن اما ندیدم که خون بباره به جای اشک!اما چشمای من توی این 40 شب این قدرت پیدا کرد که خون بباره...

دلم میخواد نازت کنم و بگم گریه نکن...اما می بینم خورشید کنارته و حریفت نمیشه چه برسه منه ضعیف و....

دلم میخواد بیام اشکات و پاک کنم ولی وقتی میبینم ابر ها هم حریفت نمیشن میگم من و چه به این حرفا....

ای خدا...ای خدا...

بارون...یک دعا کنم میری به خدا جون بگی؟حس می کنم تو نزدیک تری بهشون...

میخوام بگی که به من صبر بده...صبر بده تا روی همه مسائلی که برام پیش میاد وطاقتشون و ندارم بتونم تحمل کنم...بتونم کنار بیام باهاشون...آخه مگه من چقدر دل دارم؟کل دلمو  و دادم به یک نفر...و حالا هم  فقط باید صبر  داشته باشم و به خاطر اون حتی توی چشام اشک جمع نشه!خدایا ....

به حق این بارونت به هممون صبر بده تا با مسائل سخت زندگیمون کنار بیایم...

ببخشید اگه این پست کمی دلگیر بود ...به بزرگیتون ببخشید...

یا علی با علی تا علی

+ نوشته شده در  88/11/15ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

بياييد كمتر خطوط قلبمان را اشغال كنيم شايد خدا پشت خط باشد!

                                                                                       

يك لحظه وايسا!صبر كن بابا!برگرد من و نگاه كن!نمي بيني چي ميگم؟ميگم وايسا ميخوام باهاش حرف بزنم!چرا گوش نميدي؟بگير شمارشو گفتم!

بهت ميگم اشغال ميزنه!خط شلوغه چند بار گرفتم!

تورو خدااا دوباره بگير!آخه ...آخه مگه اوني كه دلش شكسته  ارجحيت نداره براي حرف زدن ؟مگه من دلم نشكسته؟پس چرا....!

يك لحظه صبر كن!راستي!!!!!خطتت چند طرفست؟

يك طرفه!معلومه خوب!

خوب ديگه!مشكل همينه ، برو يك رابط بگير بزن بهش وصل ميشي

...آخه ...ميخوام همين الان حرف بزنم عجله دارم!

 

نميشه!رابط نداشته باشي وصل نميشي...

باشه ...باشه ميرم رابط بگيرم فقط يادت باشه!

منتظرم!

يك ساعت بعد

به خودش گفتم رابط بده...نداد گفت وصلي جايه ديگه...گفتم كجا!گفت:هر جا هست نمي دونم!اما بدون تا چند وقتيه قلبت انحصار شده توسط يك رابط!تنها كاري كه مي تونم برات بكنم اينه كه انقدر گريه كمي تا جونتو بگيرم و ببخشمت!گفتم:آخه...اول بگم چرا و چي شده بعد...؟گفت نمي خواد كاملا مشخصه چيه شده!فرزندم تو ديگه قلب نداري!نمي دونم كجاست...نبايد بشكني...!گفتم:ميدوني كجاست؟؟گفت:فقط ميدونم شكسته و خورد شده ...اما كجا افتاده نمي دونم؟!گفتم:جلوتونو  نگاه كنين لطفا!چي ميبيني؟شبيه چيه؟گفت:چقدر شبيه  قلب هاي كه من ساختم...شكسته...تيكه هاش كجاست؟گفتم:توي دستتون!گفت:چرا متوجه نشدم؟گفتم:آخه سرتون شلوغ بود و من ....

گفت:ميداني اين چيست؟ميداني چرا توي دست منه؟گفتم:شايد ميخواستين بسازينش اما وقت نداشتين!

گفت:نه فرزندم!من..منتظر بودم خودت پيش من بيايي تا از تو تشكر كنم!بابات همه چيز!اما تو توي خودت بودي و يك لحظه من رو فراموش كردي و گفتي خطم اشغاله!اما نمي دونستي كه من پشت خط داشتم شماره تورو مي گرفتم تا بگم بيا پيشم...تا فقط توي آغوشم بگيرمت و بگم بنده ي من فرزندم ...رابطتت را وصل كن...مي خواهم تو را ببينم!نشكسته اي ...تو را شكسته اند و من مي دانم براي من بود و حالا تورا از آنها خواهم گرفت!

پس اين بود ماجرا!

خبر فوري:خط ها را قطع كنيد پشت خط منتظر است!

 

پي نوشت: بياييد كمتر خطوط قلبمان را اشغال كنيم شايد خدا پشت خط باشد!

کامت (نظر)یکی از دوستان ممنونم ازشون که این جمله من رو کامل کرد(خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد)

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد:
آسمان دل من باز ابریست
شبنم اشک زچشمم جاریست
کاروان رفت و به جا ماندم من
به خدا مرغ دلم دریاییست
تا خدا راهی نیست:
ان الراحل الیک قریب المسافه ( بخشی از دعای ابو حمزه ثمالی )

+ نوشته شده در  88/11/01ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط تربت  | 

خدایا میترسم....

 

مي ترسم!اما نمي دونم از چي؟از خودم مي ترسم از دنيا....از عاقبتم...از روزي كه قراره برم و از اين دنيا خداحافظي كنم مي ترسم....از اون روزي كه يكي مياد جونمو ميگيره ميترسم....

خدايا ميترسم...

انقدر ترس دارم كه استخوانهايم رو به لرزه در آورده...

تمام وجودم را ترس پر كرده...

آهسته زير گوشت مي گويم...بين خودمان باشد...ببين من ميترسسسسسسسم!!!

*

مثل هميشه صداي جارو زدنش من را از خواب بيدار كرد...صداي جارويش آرام است..انگار گوشهايت را نوازش مي كنه و انگار لالايي مي خواند..من را آرام بيدار مي كند..نمي دانم چرا؟چرا فقط من را بيدار مي كند ؟و چرا فقط من ميشنوم؟

*

بعد از بيدار شدن دستي به صورتم مي كشم و آب را نثار صورتم مي كنم و دستانم را با وضو تطهير...

و شروع به خواندن نماز صبح مي كنم...الله اكبر!

ديشب راجع به؛  صداي جارو و رفتگر با خدا حرف مي زدم و به خدا مي گفتم:خدايا ، مي خواهم امشب او را ببينم ، مي خواهم پنجره را باز كنم و صدايش بزنم تا شايد او را ديدم...

خدايا كمكم كن تا او را ببينم...

پنجره را باز كردم ..نسيم سردي مي آمد...باز كردم تا آماده باشد ؛ چشمانم را بستم و سنگيني ، ديگر به چشمانم مجال نداد و چشمانم بسته شد....خوابم برده بود...

*

ساعت نزديك اذان بود كه ديدم در كوچه يمان قدم مي زنم و صداي جارويي مي آمد...خش خش...

برگشتم و او را ديم....و ترسيدم ، او به من گفت: مگر خودت نگفتي كه مي خواهي من را ببيني!

سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم...

به سويش رفتم تا جارو را از دستش بگيرم و من ادامه دهم ، اما وقتي اومدم بگيرم دستم از لابه لاي جارو رد شد....و حالا فهميدم كه ترسم ادا شد!

و من به دنيايي آمدم كه از آن ميترسيدم....


پي نوشت:   "بسم الله.....و عف‌‌ عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولنا فانصرنا علي القوم الكافرين"

+ نوشته شده در  88/10/21ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط تربت  |