اتصــــــــــال دست هایمان

دم دم غــروب دلم بهانه گیر شده بود,شمع را روشن کردم خاموش شد,خواستم فانوس را روشن کنم اما نفت نداشت...
چشمانم پینه بسته بود بس که گریستم...ناله هایم امواج را پر کرده بود..
خاک سینــــه ام را بسته بود تا آن را نشکنم...
سرم را به طرف ضربان قلبم کشاندم...
دستانم داشتند سیم های اتصال را وصل می کردند...
ضربان تند تر می شد...
حرکت خون روی رگ هایم فاصله ای نداشت...
حسشان می کردم...
چشمانم مانند وقت هایی که او را می دیدم شفاف شده بود..
قطره ای اشک داخل فانوس ریخت...همه جا روشن شد...
آینه را دیدم گویی پشت نداشت...دستم را رویش کشیدم تا گرد و غبارش برود...
خودم را ندیدم...باز هم کشیدم...اما این من نبودم..
انگار دستانم کارشان را کرده بودند...
سیم ها به شدت وصل شده بودند..
بال هایم باز شدند پنجره باز شد..
دیوار شکافته شد...
کسی را می دیدم,صورت مهربانی داشت...نور بود...زیبا بود..
نمی دانم درست می دیدم یا نه..
ریشوان سفیدش نگاهم را جذب خود کرد ...انگار چیزی در دست گرفته بود و دستانش را به سوی آسمان گشوده بود..
آری سیم های اتصال را در دستان مهربانش گرفته بود
چشمانش پر از غم بود...
گویی منتظر چیزی بود..
با آمدن هر سیم اتصال در دستانش لبخندی می زد و خوشحالیش آنقدر مهربان و پر احساس بود که با آمدن هر سیم در دستانش اشکی روی گونه اش جاری می شد..
او منتظر اتصال من و تویی بود که گاهی فقط به فکر خودمان هستیم و او در انتظار است که بیایــــد...
و ما فقط منتظر انتظــــــاریم
انتظار هم منتظر ما!!!
انتظار بــــدون اتصـــال هم مگر معنــــــا دارد؟؟؟؟؟
خودم را می گویم!برای فرجش دعا می کنم اما دل گناهکارم را به که بفروشم؟شیطان؟
آخر....او هم خریدارش نیســــت!!!
خدایـــــــــا دل هایمان را متصل گردان تا برای ظهور حضرتش دعــا کنیم..
برای او که قلبش برای هر دعای با اخلاص ما می تپد...
برای او که با مهربانی دست های ناتوان ما را که زیر ویرانه های گناه گم شده بیرون می کشد و آمدنمان به محراب عبادت را تبریک می گوید..
آقــــای دل های ما..آمده ایم تا دستان ناتوانمان را سوی محراب دلتــــان خریداری کنید..
آقــــای ما, خریدار دل گنهکارمان هستید؟؟؟؟؟
در پناه مادرم زهرا(س)
یا علی*








