تبليغاتX
#$ آسمان دل شکسته $#


#$ آسمان دل شکسته $#

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد...

سلام

دلم گرفته بود امروز گفتم بیام بنویسم...

از چی بگم از کدومش؟مگه فقط منم؟منم که فقط درد دارم؟منم که فقط دلم میگیره؟مگه فقط منم که

غروب جمعه رو به رنگ سرخ می بینم؟مگه منم فقط که این صحنه ها رو میبینم که ناراحت بشم؟آخه ای

 دل بیچاره فقط تو نیستی که دلت میگیره...

از همه چی که بگذزیم...اگه همه چیز رو کنار بزاریم این آشوب های اخیر رو...ندای عزیز...مردم عزیزمون..

خودم و که...

دیگه آتیش زدن مسجد و میشه فراموش کرد؟

این هیچی.....میگیم ماله قبلا هست.در صورتی که هر بار که فکرشو می کنم تمام بدنم آتیش میگیره...

بمب گذاشتن توی امام زاده صالح و چی باید بگیم؟

ولی این بار خوش بختانه توسط عوامل بمب خنثی شدخدایااااااااا...دیگه به امام زاده هم رحم نمی کنن...

سه شنبه شب که جمعیت کثیری امام زاده رو در بر گرفته بود می خواسته همچین اتفاق بدی بیفته

ولی با وجود اینکه حضور آقا(حضرت مهدی)در قلب یارانش هست از این مورد جلوگیری شد...

آقا جونم ....

زبونم لال شده آخه چی دارم بگم؟چی باید بگم؟

الهی فدات شم که هر شب بخاطر .....باید وی چشماتون اشک جمع بشه...

الهی مفقود بشن کسانی که باعث و بانی این چیزا هستن...

ما تا لحظه ای که عمر می کنیم برای ظهور آقامون دعا می کنیم...

راستی بچه ها ....از اعتکاف چه خبر؟کیا میرن؟خوش به سعادت اونایی که امسال میرت اعتکاف.

من که هنوز معلوم نیست ُپارسال هم لحظه آخر معلوم شد...نیم ساعت مونده بود شروع بشه که یکی

 انصراف داده بنده به جاش رفتم.امسال نمی دونم...

اونایی که میرن خلاصه التماس دعاااُ   مخصوصا دوستانی که دعوت شدن به مسجد   گوهر شاد امام

رضا دعا بفرمایین ما را...

همین دیگه...

دوستتون دارم

یا علی

نوشته شده در 88/04/11ساعت 19 توسط تربت| |

دوست داشتن گناه است؟

قسمت اول (به او بگوئید: دوستش دارم)

برای خواندن مطلب به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/04/11ساعت 19 توسط تربت| |

به نام آن پرنده اي كه رنگ نگاهش چشمانم را ديوانه انتظار كرد

 

وقتي به كاغذهايي كه خط خطي شدن و افتادن توي سطل نگاه مي كنم ، قلبم رو كه هر روز پاره تر از ديروز ميشه نجسم مي كنم.ولي انگار اون كاغذ به درد مي خوره ؛ولي اينجا فقط قلب منه كه هر روز تپشش تند تر از ديروز ميشه...

بعضي موقعه ها دلم مي خواد به جاي اون پرنده اي بودم كه هميشه انتظار ميكشه،دلم مي خواد نبودنش رو احساس كنم.اما همون قلبم نمي زاره...

پرنده هميشه چشم انتظار و من دل نگران وايه روزي كه قراره قلبم و بدم دست اون پرنده...

چند وقتيه دستم ديگه به نوشتن نميره...آخه ديگه برام چيزي نمونده كه بنويسم ...يك قلب بود كه اونم الان دست يكي ديگه است...

17 سال انتظار كم نيستا!نمي دونم چي بنويسم...نمي خوام فقط چيزي نوشته باشم تا اينجا رو پر كنم.مي خوام حرف دلم و بشنوي اي خدا...

لحظه هاي كه  درد دارم ...با عشق اشك مي ريزم چون ميدونم دردي كه خدا به بندهاش ميده ارزش داره....توي اون يك صلاحي هست

خدايا شكرت...اين درد و از من نگير ...

خدايا از امروز به چيزي فكر مي كنم كه تو مي خواي به هدفي كه توش آينده ام تو باشي...آخه مگه من به جز شما كسي و دارم  كه بخوام باهاش درد و دل كنم.و براي خودتم زار مي زنم و از خودت همه چيز رو مي خوام...

اون پرنده انقدر پاكه كه من دوست داشتنش رو نمي فهمم...ديروز حرفاي قشنگش من و ديونه كرد...اون انقدر در درگاه خداوند بزرگه كه ....نمي تونم تصورش كنم

واقعا نميشه...

خدايا من چي دارم ميگم..اصلا مگه جاي اين حرفا اينجاست....

ديگه تمومش مي كنم بازم يك نگاه و يك چشم يك انتظار

سعي مي كنم بازم بنويسم

اگه ديير شد ببخشيد...ولادت بي بي زهرا و كه گذشت به بي بي زهرا و همه اونايي كه سيره حضرت زهرا رو توي زندگيشون اجرا مي كنن تبريك ميگم...و از بي بي تشكر مي كنم كه نام زيباي خودشون رو روي منه حقير گذاشتن و اين روز رو به نام من هم ثبت كردن...

يا زهرا

نوشته شده در 88/04/04ساعت 13 توسط تربت| |


 

بالاخره دانشگاه قبول شدم؛ اما ناراحت شد. هر چى پرسيدم، چيزى نمى‏گفت. از وقتى شنيده بود دانشگاه قبول شدم، باهام حرف نمى‏زد. هر چى بهش مى‏گفتم بابا جان ولت نمى‏كنم؛ با خودم مى‏برمت، مى‏گفت: نه، تو منو فراموش مى‏كنى. منو از يادت مى‏برى. بهش مى‏گفتم تو رو با خودم مى‏برم؛ شب‏ها تو اتاق خودم مى‏ذارمت. مى‏گفت: نه، به جووناى امروز نمى‏شه اعتماد كرد؛ قولشون، قول نيست.
با مادرم صحبت كردم كه راضيش كنه؛ اما اونم نتونست. مامانم گفت: خودت بايد باهاش كنار بيايى. به مادرم گفتم: پس شما چه جورى 30 ساله كه با مادر اون رفيقى؟ مادرم گفت: قصه رفاقت ما، مال قديماست؛ خيلى فرق مى‏كنه. گفتم برام تعريف كنه.
مادرم گفت: «ما با هم از كوچيكى رفيق بوديم. مادرش با مادرم (مادربزرگ من) رفيق قديمى بودند؛ قبل از تولد من، تو خونه ما رفت و آمد داشتند. وقتى خودش اولين بار اومد خونمون، خيلى خوشحال بود؛ سفيد و زيبا. بابا بزرگم آورده بودش خونه. مادربزرگم و مادرش خيلى خوشحال شدند و از بابابزرگم تشكر كردند كه اونو آورده خونه با من رفيق بشه. من، اون موقع 7 - 8 سالم بود.
هر چى بزرگ‏تر مى‏شدم، اونم با من قد مى‏كشيد و بزرگ‏تر مى‏شد. وقتى رفتم مدرسه، با خودم بردمش؛ اما اون زمونا، زمان شاه بود؛ معلمم و بعضى دوستام مسخره‏اش كردند. بهم گفتند چرا با اين امل‏ها و عقب مونده‏ها دوست شدى؟ بهم متلك مى‏پروندند. خيلى ناراحت شدم از اين كه به دوستم توهين شده بود. اصلاً هم امل نبود؛ خيلى هم با كلاس بود. ديگه نمى‏خواستم برم مدرسه.. اينو به بابام گفتم. بابام گفت: ببين يه نصيحت بهت مى‏كنم؛ با هيچ كس دوست نشو، اما وقتى با كسى دوست شدى، تا آخر وايسا حتى تا پاى جون.
چون خيلى دوستش داشتم، باهاش عهد بستم كه تا پاى جون باهاش باشم؛ يه دوست واقعى. راستى بابام بهم گفت: دوست بايد كمك دوستش باشه و از اون محافظت كنه. راست مى‏گفت؛ از وقتى كه با اون دوست شده بودم، هيچ كس جرأت نداشت نگاه چپ بهم بكنه و همه جا ازم محافظت مى‏كرد؛ تو هم سعى كن باهاش دوست بشى؛ يه دوست واقعى كه هم ديگر رو درك كنيد.
ديدم مامانم راست مى‏گه؛ من زياد هم با اون دوست صميمى نيستم. اونو درست نشناخته بودم و رفاقت با اون برام عادت شده بود. تو اين ده يازده ساله كه از رفاقتمون مى‏گذره، خيلى بهم كمك كرده بود و از چه خطراتى كه منو نگه داشته بود اما من... .
تصميم گرفتم و خواستم براش يه دوست واقعى بشم؛ رفتم دعوتش كردم تو اتاقم. تا حالا خيلى كم اتاقم اومده بود و اكثر اوقات كنار در واى ميستاد و تو نمى‏آمد. گفتم بيا. اول قبول نمى‏كرد؛ بالاخره آوردمش و نشوندمش كنار سجاده و خودم هم رو به رويش نشستم و شروع كردم به صحبت.
گفتم بيا با هم يه عهدى ببنديم كه تا آخر عمر با هم باشيم و همديگر رو تنها نگذاريم؛ فرقى نمى‏كنه كه در آينده چه اتفاقى مى‏افته؛ هر چى شد، بايد با هم باشيم؛ حتى لحظه مرگ؛ هر دو سفيد و زيبا!
باور نمى‏كرد؛ گفت راست مى‏گى؟ خوشحال شد و لپاش گل انداخته بود.
ديروز اول مهر بود؛ صبح زود از خواب بلند شدم؛ نمازم رو كه خوندم، ديدم زودتر از من بلند شده، كنار اتاق منتظرم ايستاده، سلام كه كردم، جواب سلامم را با خوشحالى داد.
از رو جالباسى برش داشتمش و گذاشتم رو سرم و رفتم دانشگاه؛ راستى دوست خوبم چادر رو مى‏گم.
 
نويسنده:سيد ضياء حسينى
نوشته شده در 88/03/03ساعت 18 توسط تربت| |

 

اين مطلب رو واسه اين مينويسم  چون به بعضي ها بفهمونم كه اگه شما مقداري مطالعه كنيد متوجه اين ميشين كه از اول اسلام اينجور انسان ها بودند كه مي خواستند دين ايلام رو از بين ببرند...و الان هم كه اين حرفها رو مي شنوم جاي تعجب نداره...امام حسین براي چي پاي مبازره رفتن با كافران و دشمنان اسلام؟چون مي خواستند بهشون نشون بدهند كه اسلام هميشه هست!و ما نمي زاريم و راه امام حسين رو ادامه مي دهيم...از زمان پيامبر(ص)همه اين بحث ها بوده...و اين كافران قصد از بين بردن اسلام رو داشتن اما به هيچ نتيجه نرسيد جز اينكه باعث شد نفرين بشن توسط شيعه ها و مسلمانان و اين رو مي تونيندر كشور عراق مشاهده كينين كه آنقدر نفرين شده هستند كه سالهاست توي كشورشون جنگه...

من اينا رو واسه اين ميگم كه بدونيد با اين كارانمي تونيد عقايد ما مسلمانان رو تغيير بديد!!!

بدونيد كه با اين كارتون دارين عذاب خداوند مهربان رو بر خودتون زياد مي كنين...(دعا ميكنم براتون فقط دعا...و از كساني كه اين مطلب رو خوندن مي خوام كه براي اين بنده هاي خدا دعا كينين شايد تعجيلي در عقلشون...)

ميگين از كجا ميدونين حضرت زهرا(س) دختر رسول خداست؟!!!شما اگه 2تا روايت و احاديث  معتبر كه اومده

اگه خونده بدوين اينجا نمي گفتين كه....

عزيزان اين انجمن دانا كه اعتماد بنفسي داره  كه اسمشو انجمن دانا گذاشته اومدن  و مطالبي داخل وبلاگ گذاشتند كه در قسمت نظرات مشاهده ميكنين...

اگر شما دوستان جوابي دارين براي اين بنده خدا...در قسمت نظرات منتظر جوابهاتون هستيم...

 

خدا بايد مردم  بي ترس رو شفا بده!!!!

 

الهي العفو....

یا علی

نوشته شده در 88/02/27ساعت 9 توسط تربت| |

 

به نام آن که هستی ام از آن اوست
به نام آن که عرش پاسبان اوسـت
به نام عشق، به عشــــــــــــــــق او
به عشق او که عشق جاودانه در بهشت اوست
به نام آنکه صاحب الزمان مـــــن
کلید دار قبر بی نشان اوســــــــت
به نام آنکه گریه های بی امان آسمان
برای پیشواز فصل کوته خزان اوست
به نام آن کسی که در میان برگ های زرد
میان لحظه های درد،همیشه نام دوست بر زبان اوست
کسی که در حضور حضرت خدا
تمام کاینات روضه خوان اوست
به نام آن مادری که این بهار از جوانیش
به زیر بار قامت کمان اوست
به نام او که جای شعله های ظلم
به روی درب خانه و به روی استخوان اوست

به نام او که هستی ام از آن اوست

سلام بر آقای مهربانم...یا امام زمانم شهادت بی بی رو بهتون تسلیت میگم.

این روزا یک اتفاقای عجیبی میفته برام...نمی دونم درونم داره چه اتفاقی میفته...خدای چرا وقتی فکر هر چیزی میره تو ذهنم  لحظه ای بعد اون اتفاق میفته!خودمم نمی دونم واقعا این روزا بعد جور دلم گرفته...

بی بی جان خواستم  بنویسم که بمیرم برای پهلوتون بمیرم که چه جوری زجر کشیدین...ولی نتونستم َاشک امان نمی ده...

این روزا روزای آشنایی من با کسی بود که معنای عشق رو فهمیدم...(و هیچ وقت فراموش نمی کنم...روزای با هم بودنمون رو...روزای اعتکاف ...پارسال شهادت بی بیکه...)

فقط میگم:بر حاشیه ی در و دیوار بنویسند/گل طاقت فشار در و دیوار ندارد

خدا لعنت کنه کسانی که باعث شدن بی بی زهرام زجر بکشه

تورو خدا این روزا هر موقع دلتون گرفت به یاد ما هم بیفتین...

دعا بفرمایین...

دیگه حرفی ندارم فقط با چند بیت شعر تموم میکنم(البته شاعرش من نیستم)


مادر من مادر من بهشت احمد بُوَد
روح دو پهلوی محمد بُوَد
مادر من بود و نبود علیست
مادر من یاس کبود علیست
مادر من چون مرغ بی بال شد
مثل کتاب وحی پا مال شد
حیف از آن نخل که بی برگ شد
اول زندگی جوان مرگ شد
حیف که ناموس خدا را زدند
مادر مظلومه ی ما را زدند
حیف از آن سینه که در خون نشست
حیف از آن دست که دشمن شکست

تا ظهور مهدی فاطمه

یا فاطمه زهرا

 

 

 

نوشته شده در 88/02/20ساعت 16 توسط تربت| |

 

 هر وقت با خود نشتهام و به قابعكسي نگاه كردم كه سالها به اين اتاق نور داده و اگر آن قاب عكس نبود نمي دانم چگونه مي توانستم شمیم دلنوازش را احساس كنم! من هر شب جمعه به سوي آن قاب مي روم و گرد و غبارش را ميگيرم.نمي دانم چگونه عكس را توصيف كنم ،حتي اگر عكس را هم ببيني تاپايت به ان سرزمين نرسد نمي تواني احساسش كني...

آنقدر محو آن مي شوي كه گويي در رويا به سر مي بري. دو گنبد طلايي رنگ را مي بينم ،دو گنبدي كه يكي پرچم سبز دارد و ديگري رنگ سرخش وجودم را مي لرزاند. فاصله بين اين دو گنيد آنقدر مظلومانه است كه نمي دانم چه بگويم ازچشمانم كه زماني به من امان نمي دهد كه سرخي آسمان را ببينم. چشمانم را بسنم تا ديگر اشكي جاري نشود.گرد و غبار آسمان را پر كرد و حالا به سرخيش افزود.من هنوز متعجب بودم...

چشمانم را باز كردم ،لحظه اي حس كردم روبه روي آن گنبد ايستاده ام...

 شب پنج شنيه بود و غروبش دلم را پس نمي داد...آنقدر دلم گرفته بود كه حتي ديگر نمي توانستم اشك بريزم... پايين آن ضريح با خطي بزرگ نوشته شده بود:"السلام عليك يا اباعبدلله الحسين" نتوانسم خودم را كنترل كنم .بر زمينش سجده رفتم و آن را بوسيدم ،پشت سرم را نگاه كردم،آن همان گنبدي بود كه پرچم قرمز داشت و ديدم كه سر در آن نوشته اند:"السلام عليك يا ابالفضل العباس"

باورنكردني بود...سالها بود منتظر همچين روزي بودم و حالا در سرزميني قدم گذاشتم كه آقايم ...غريبانه آنجا را به سرزمين عشق تبديل كرد... وقتي عطر خاكشمشامم را پر مي كرد ةمظلوميت و غربت و عشق را حس مي كردم...

از بين نخل هاي بين الحرمين كه مي گذشتم زمزمه يا حسين را ورد زبانم كرده بودم،باورم نمي شد...وارد بهشت شده بودذم ةحالا فهميدم كه چرا وقتي زيارت عاشورا را تلاوت مي كنيم مي گوييم:السلامعليك يا اباعبدالله..السلام عليك... و از او كربلا مي خواهيم ...

و حالا فهميدم كربلا يعني چه...مزه عطش را اينجا احساس كردم...و لمس كردم كه وقتي كودكي اشك ميريزد و درخواست آب ميكند اما به جاي آب تيري بر فرقش شكسته مي شود يعني چه...

فهميدم وقتي سري بالاي نيزه رفت آن سر كه بود... و معني اين جمله كه مي گويد :موضع قبرالحسين ترعه من ترع الجنه فهميدم...

سرزمين كربلا قطعه اي از زمين بهشت است...

گلويم از عطش خشك شد...زمان مثل برق گذشت و كاروان راهيه مقصد شد من ماندم و دلي كه تمام زندگيش با نام كربلا آرام ميگيرد.

يا حسين

(ز.تربت)

نوشته شده در 88/02/04ساعت 21 توسط تربت| |

*به نام آنكه اشك را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد*

وقتی فكرش و می كنم كه همین جور پنج شنبه ها دارن میگذرن و هر روز به ظهور آقامون نزدیك تر میشیم...

توی دلم امان نمیمونه دیگه... وقتی فكر می كنم كه یكی از نشانه های آخر الزمان اینكه تو فصلی غیر از خودش باران و برف بباره....اشك چشمانم رو پر میكنه... وقتی نشانه های ظهور رو خوندم فهمیدم چقدر نزدیك شدیم... و حالا از خوشحالی نمی دونم چی بگم... ولی......ولی یك چیز میمونه!اینكه من باید آدم بشم ...هممون باید اصلاح بشیم تا دله آقامون رو شاد كنیم... آخه چقدر امام زمانمون جمعه ها باید اشك بریزن...چقدر دل باید بشكنه ....به خاطر چی؟!!به خاطر كارهای خوبی كه ما میكنیم؟؟یا اعمال زشتمون...؟؟ امروز پنج شنبه و شب جمعه است... همین لحظه از خدا می خوایم به حق آقا مهدی ...هممون رو اصلاح كنه... خدا جون آخ خدا....نمی دونم چه جوری بگم این جمله رو خیلی برام سخته... خدایااااا ای خداااااااااااااااای من خدای هستی...خدای آسمان...خدای زهرا...خدای ....نذار دل هیچ بنده ایت به خاطر خواسته های دنیویش بشكنه....نذار دلش پر از خون بشه وقتی ...... نذار توی قلب هیچ كس قبل از عشق به تو عشق دیگه ای وارد بشه!! خدایااااااااا گوجه و فل فل رو به برسون همین جا از آبجیه گلم ریحانه عذر خواهی میكنم....ریحانه من خیلی دارم زجر میكشم به خاطر اون قضیه...نمی دونی داره با من چه میكنه ....(آخ خداااا....) همه ی دوستانی كه توی اد لیست من هستین بدونین كه واقعااااااا دوستتون دارم و هر كسی رو اد نمی كنم ... همتون ماهین... حنانه جان تولم خیلی دوست دالم ... كاردست عزیز... بیتا جان... قاب*خالی... و كسانی كه اسم نبردمم واقعا دوستون دارم و همیشه دعاتون میكنم... امیدوارم هیچ بنده ای توی مسیری قرار نگیره كه تمام فكر و ذكرش بشه بنده ای غیر از خدا!!!!!با شمام كه...زندگیت رو گذاشتی توی گدال... و گوجه جان دوسیت دالم...

مراقب خودتون باشید

برای سلامتی و ظهور حضرت 14 صلوات بفرستین

یا زهرای حسین....

نوشته شده در 88/01/27ساعت 18 توسط تربت| |

 

چقدر زود گذشت ...انقدر زود گذشت كه وقتي رسيدم كاظمين تازه فهميدم كجا بودم....

چه صفايي داشت وقتي اولين روز توي مسجد سهله رفتيم داشت بارون ميومد ...منم شدم بودم هم حس بارون ...خيلي روزاي زيبايي بود...

آقا جون ،فدات بشم ،فداي مظلوميتت...فداي غريبيت...

آخ خدا.....................آخه چرا!!چرا سامرا انقدر مظلوميت و غريبي داشت؟چرا وهابياي  لعنتي بايد با حرم آقامون اينجوري كنن...

چرا بايد ضريح  آقا امام حسن عسگري رو با پارچه  دورش رو بپوشانن؟آخه من نمي دونم اينا چه مرضي دارن كه اينجوري مي كنن…

خدا جون خودت كاري كن كه همشون نابود بشن...

الهي بميرم براي بي بي ...چي كشيدن وقتي...

حاج آقاي كاروانمون كه داشت روضه تعريف ميكرد،مي گفت..يكي از زناي مومن اون زمان...كه با بي بي زينب بودن...خوابي ميبينه...اينطور تعريف كردن:روز عاشورا...وقتي سر آقا امام حسين(ع)را به بالاي نيزه ميكشن(خدا لعنتشون كنه الهييييييييييييي)4تا فرشته  از آسمون يك خانومي رو كه كمرش خم بود و پير فرشته ها ميارنشون مقابل سر آقا...بي بي سر مباركه آقامون رو برميداره و با خودش ميبره...

الهي بميرم بي بي جان...چقدر زجر كشيدي كه كمرتون....

موقغعه هايي كه اين روضه ها رو ميخوند براي همه با دل شكسته دعا ميكردم...اگر خداوند مورد اجابت قرار بده...

همه جا ميديدمت ...وقتي بوي خاك كربلا ميخورد به مشامم حس ميكردم كنارمي...وقتي توي بين الحرمين قدم ميزدم حس ميكردم باهم داريم قدم مي زنيم...و وقتي براي خودم نماز مي خوندم ...مي دونستم كه اين نماز براي تو هست...

يك لحظه فراموشت نكردم توي كربلا...وقتي رفتم اونجا ...نمي دونم چي شد...شب پنج شنبه بود يك دفعه يك چيزي ريخت توي دلمو عشقم و بهت بيشتركرد...اشكم جاري شد...نمي تونستم خودمو كنترل كنم..مي دونستم كه اينم يك معجزه است...(براي گوجه نازنينم)

و حالا دوستان عزيز....

براي همه دوستان دعا كردم...اگر خدا قبول كنه...

از محبت هاي همه دوستان بابت نظراتشون ممنونم ...

ايشاا...قسمت همگي بشه كه مشرف بشين به اين مكان هاي مقدس....(اگه مجردين ايشاا...با همسر آيندتون...)

راستي مثل اينكه توي كاظمين بمب گذاشتن...خدا ذليلشون كنه...دعا كنين براشون...(آخه بچه هاي طفل معصوم چه گناهي كردن...)

خدايا ببخش همه مارو...

التماس دعا

يا حسين زهرا
نوشته شده در 88/01/19ساعت 23 توسط تربت| |

 

خدایا نمی دونم فردا توی حرم آقا امام حسین هستم یا نه...

ولی به دلم افتاده كه میرم...اونم با دوتا دل...

خدایا من دونفرمااا....دو نفری اومدم حاجت بگیرم...

یا امام حسین من با یك دل نیومدم...دو  تا دل دارم كه دوتاشم توش یك عالمه حاجت دارم...

آقا جون دلم میخواد اگه دفعه دومی هم بود منو لایق دونستی كه بیام كربلا...با عشقم بیام

الانم خیلی دلم گرفته كه پیشم نیست....

خیلی گریه كردم....چون نمی تونم دیگه...دیگه بدون اون نمی تونم جایی برم...كاری كنم...

طاقتم به سر رسیده

آقا جون اینم یكی از بزرگترین حاجت هامه...اگه لایق دونستی...

دوستان عزیز اگر بدی از بنده دیدین حلال بفرمایین...

اگه رسیدم تا كربلا و آقا لایق دونستن حتما برای همتون دعا میكنم

گوجه عزیزم ...

حلالم كن...(دیگه خودت میدونی دیگه...)

دوست دارم ............................................خیلی ...................خیلی..............

التماس دعا از همه گی به خصوص ن....

به امید ظهورش

یا فاطمه زهرا

 

نوشته شده در 88/01/09ساعت 20 توسط تربت| |


Design By : Night Skin