چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت. غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
خدایا هر فقری را غنی نما و هر مومنی را ذلیل مگردان که ما دست به دامان تو و پیامبرت و اهل بیتش زده ایم.(از علی آقا ممنون)
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد! مشتری پرسید :چرا؟ آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند. مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده... مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. |
سالهاست که در انتظار دیدن جمالت، چشم انتظاریم. به هر گلی که میرسیم، بوی تو را در آن جست و جو میکنیم. در کوچه پس کوچههای عشق به دنبال معشوق میگردیم تا شاید نشانی تو بیابیم و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظهی وصال! یا صاحب الزمان عجّلاللهتعالیفرجکالشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری میگویند. شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمیتوانم آن را بیان کنم.
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آوارهی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم، وقتی به در خیمه میرسم، متوجّه میشوم که من نیز مانند آن مرد صابونی، غرق در پستیهایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیهی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه میکنم، با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی میبینم و بارقههای امید در وجودم شعلهور میشود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختیها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنشها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور
![]()
میلاد یگانه منجی عالم بشریت قطب عالم امکان یوسف زهرا یار جمکرانی مهدی فاطمه بر تمام شیعان جهان مبارک باد...
خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد
خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود
خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم !
دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛
از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم .
دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم
جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند
تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم "
صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ "
بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید "
با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون "
مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟"
نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا
خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم
دهانم باز می ماند " چرا؟ "
خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم "
دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد
حتی تماشاچی های دادگاه
تغيير كرد و از پسوند بلاگفا درومد دوم اينكه من يك نظر سنجي اون سمت راست وبلاگ گذاشتم در مورده اينكه چقدر به نزديكي ظهور آقا امام زمان اميدواري؟
اگر لطف كنين تو نظر سنجي شركت كنين ممنون ميشم ...به اميد اينكه روزي آقا به اذن خداوند ظهور كنند و همه ما چشممون به جمال زيباي اين بزرگوار روشن بشه...به اميد آن روز...
يادتون نره دوستاي گلم...![]()
يا علي
ابن عباس از پیامبر گرامی نقل می کند: وقتی امام حسین علیه السلام بهدنیا آمد، خداوند در عالم ملکوت به فرشته خازن و عهده دار آتش جهنم ، وحی کرد که به خاطر مولودی که به پیامبرش عطا کرده است، آتش جهنم را بر اهلش خاموش کند و به رضوان، نگهبان بهشت وحی کرد که بهشت را بیاراید و آن را خوشبو گرداند و به حورالعین وحی فرمود که خود را بیارایند و به دیدار یکدیگر بروند و به ملائکه وحی فرمود که در صفوفی بایستند و به تسبیح و تحمید و تمجید و تکبیر بپردازند.
ولادت امام حسين (ع) بر همه شما مبارك ..
گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم كه چرا انقدر من بيخيالم...
چرا ...چرا... اگه توجه كرده باشين مي بينين كه چند هفته اي هست كه خيلي كم پيشمياد پست جديد بزارم...دليلشم فقط خودم و خدا مي دونيم
خدایا نمی خوام بگم دیگه خسته شدم دیگه بریدم دیگه...
نمی خوام کفر بگم فقط بهت می گم کمکم کن ...خدایا دارم میبرم دیگه...اشکم داره تبدیل به خون میشه دیگه نمی دونم نمی دونم
این بدترین پستم بود که گذاشتم ببخشید از همه ...دلم خیلی پر هست..خیلی...![]()
خدایا دوست دارم
همیشه با این ذکرت زندگی میکنم:الا به ذکر الله طمئن القلوب
یاد خدا آرام کننده قلب هاست
خدایا پس یاد تو می کنم چند روزی از شدت گریه دیگه چیزی از بندتنمونده خدا...
خدا چرا این همه مشکل تو جامعست ؟ چرا همش میان تو دل من؟چرا همشون سر منو پر می کنن؟چرا منو دیونه می کنن؟آخه خدا جونم من از این چراها زیاد دارم...
تمام مشکلمم همین چراهای بی جوابیه که کسی پاسخ گوی اونها نیست...
خدایا بهم تو دنیا یک چیز دادی ازت ممنونم که دارمش
دعا می کنم همیشه بتونم خوب نگرش دارم و دلشو نشکونم همیشه بتونیم واسه هم...
خدا جونم قلبمو که رو دسته همه چرخیده و همه اونو طواف کردن و می سپرمش به خودت خدا![]()
خدا جونم ببین دلم خیلی پر...ولی وقتی باهات عاشقانه حرف میزنم همه حرفارو فراموش می کنم...![]()
خدایا همه آدما رو کمک کن تا مثل من نشن و به همه چیز فکر نکنن که آخرشم این جوری بشه و بزنن به سیم آخر![]()
خدایا مشکلات جونا رو بر طرف کن خدایا....
خدایا دعا ها م رو اگر لایق هستم برآورده کن
دوست دارم عاشقانه خدایا....کمکم کن![]()
![]()
![]()
![]()
نتيجه استخاره: انجام بده
توضيح: به مطلوبت خواهي رسيد و از آن استفاده خواهي کرد.
سوره: شوري
آيه: 52
صفحه: 489
سوره الزخرف مشتمل بر 89 آيه - سوره شماره 43
ببين خدا جون جواب استخاره خودت بود ...
خودت گفتي كه انجاب بده...
پس من انجام ميدم ...![]()
يعني من به خواستم ميرسم اگه با جواب استخارت جلو برم!
خدا جون خودت گفتي...![]()
![]()
اعتكاف تموم شد...
اي خدا چرا من رو از خونت بيرون كردي؟آخه ۳روز اومده بودم مسافرت
مهمون تو بوديم خدا...مگه آدم مهمونش و بيرون ميكنه![]()
![]()
![]()
خدا جون![]()
![]()
يعني تا سال ديگه زنده هستم؟يعني سال ديگه اگه زنده باشم قسمتم ميشه كه برم اعتكاف؟آره خداي من؟ميشه؟
نمي دونم!!!![]()
خدايا ميدوني وقتي داشتم از در مسجد خارج ميشدم انگار يك نفر دستم و مي كشيدو مي گفت نرو يك حسي بود قابل بيان نيست
فقط مي خواستم گريه كنم بغض گلوم رو گرفته بود...![]()
![]()
مگه ميشد با خونه اي كه ۳ روز توش بودي ۳ روز عبادت كردي با خدا جونت ۳ روز با رفيقات تو اونجا گريه كردي خنديدي۳ روز اشك ريختي ۳ روز با هر چي بود و نبود تحمل كردي كه اون وقت خدا جون با مهربونيش بگه:بنده من ديگه برو هر چه قد كه عبادت كردي برو...
من نمي دونم خدا بايد حتما يك چيزي رو به بنده هاش واجب كنه تا اونا ازش لذت ببرند؟آره؟
خدا نماز و به ما واجب كرده و به نظر من نماز و عبادت با خدا لذت بخش ترين چيزه با خدا...چون به بنده هاش واجب كرده.
خدا جون با اينكه وقتي از خونه قشنگت اومدم بيرون حس غربت زبونم رو بسته بود و نمي ذاشت اشك بريزم..با اينكه نمي خواستم از اون خونه مقدس خارج بشم..ولي يك حسي به من گفت:برو خدا تو رو با تمام مهربوني هاش بخشيده برو...
و من واسه همين رفتم
خدايا دوست دارم...اي خداااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ميلاد امام شيعيان …امام منتقيان…اما همه ما…امام علي (ع) بر تمام شيعيان مبارك باد
و همين طور روز پدر بر تمام پدر هاي عزيز و زحمتكش تبريك عرض ميكنم
و همين طور به بابا جون گل خودم كه وجودش خيلي برام عزيزه تبريك ميگم و مي بوسمش
بابا هاا زتون مبارك…تمام گل هاي دنيا تقديم تمام بابا هااا
دوستون دارم بابايي ها
گوجم درسته پدر نيستي ولي به تو هم تبريك مي گم بالاخره يك روز پدر ميشي ديگه
روزت مبارك گوجم![]()
![]()
![]()
![]()
يا علي
سلام به همه دوستانم
پست امروزم اين بود كه بگم به اعتكاف نزديكيم
اين دستاي قشنگتونو بالا ببرين دعا كنين...
دعا كنين براي ظهور آقامون...براي شفاي مريضامون...براي اينكه هر كس هر حاجتي داره حاجتش هر چه زودتر براورده بشه...از خدا بخوايم هممون رو ببخشه...از خدا جونمون بخوايم هيچ وقت تنهامون نزاره حتي يك لحظه...
براي همه همه...
از همه مهمتر براي جونا دعا كنيم عاقبت بخير بشن
اي خدااااااا![]()
![]()
یادتون نره هاا
اینجا خودم یک دعا برای عاشقا میکنم...
خدایا عاشق زیاده...ولی کیه که دل بده....خدایا..خدا جونم همه عاشقا رو بهم برسون...
آمین یا رب العالمین
خدای وجودم نمی تونه فدای حتی یک دونه از مهربونیات بشه
خدا جونم دوست دارم![]()
![]()
![]()
خدایا میدونم همین نزدیکی هستی از رگ گردنم به من نزدیک تری از همین جا میبوسمت![]()
![]()
به امید ظهورش
یا علی
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
غضنفر جان،آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:غضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
نه...
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
-----------------------------
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!

